ماييم قديم ِ عشق باره

باقي دگران ، همه نظاره

نظارگيان ملول گشتند

ماند اين دم گرم ِ شعله خواره

چون چرخ ، حريف آفتابيم

پنهان نشويم چون ستاره

انگشت نما و شهره گشتيم

چون اُشتر ، بر سر مناره

از ما بنماند جز خيالي

وآن نيز برفت پاره پاره

مردان طريق ، چاره جستند

با هستي خود ، نبود چاره

 

در آتش عشق ، صف كشيدند

چون آهن و مسّ و سنگ ِ خاره

مردانه ، تمام غرق گشتند

اندر درياي بي كرانه ...

سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها: